خرید بک لینک

نگرانی...

وقتی شب ها دیر به خانه می آمدم

مادرم چشم براه و نگران نشسته بود

حتی اگر ساعت 4 یا 5 صبح بود

موبایل که آمد کمی اوضاع بهتر شد

ولی همچنان نگران بود با اینکه زنگ میزد

من چکار کنم؟

هیچ خبری از تو ندارم

فقط نگرانم...

تازه میفهمم حال مادرم را

برچسب: نویسنده: آرمان حسینی تاريخ: پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 1:16

دل نوشته های تنی که در میان تن ها تنهاست
گاه می خندد و گاه می گرید
اما نه به خاطر سختیها بلکه به خاطر آرزوهایی که از آنها دور افتاده است.
درد را دوست دارد و دردمندان را بیشتر...

برچسب: نویسنده: آرمان حسینی تاريخ: پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 1:16

صفحه بندی